محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3762
تاريخ الطبرى ( فارسي )
ابن اشعث بودند گفت : « هر كجا مىخواهيد برويد . » گويد : وقتى ابن اشعث نزديك عماره رسيد خويشتن را از بالاى قصرى بينداخت و بمرد كه سرش را بريدند و آن را با اسيران پيش عماره بردند كه گردنشان را بزد و سر ابن اشعث و كسانش را با زنش پيش حجاج فرستاد و يكى از شاعران در اين باب شعرى گفت به اين مضمون : « پيكر از سر چه مقدار فاصله دارد ! « كه سر به مصر است و پيكر به رخج . » گويد : حجاج سر را پيش عبد الملك فرستاد كه آن را پيش عبد العزيز فرستاد كه در آن وقت ولايتدار مصر بود . سعد بن عبيد الله گويد : وقتى سر ابن اشعث را پيش عبد الملك بردند وى را همراه يكى از خواجگان خويش پيش يكى از زنانشان فرستاد كه همسر يكى از مردم قريش بود . وقتى سر را پيش روى او نهادند گفت : « اى ملاقاتى خاموش ! خوش آمدى ! به صف ملوك بودى و به طلب چيزى بر آمدى كه لياقت آن داشتى اما تقدير نخواست . » گويد : خواجه رفت كه سر را بگيرد و سر را از دست او كشيد كه گفت : « نه ، تا كار خويش را انجام دهم » آنگاه خطمى خواست و سر را شست و بپوشانيد . آنگاه گفت : « اكنون در اختيار تو است » پس خواجه سر را بگرفت و قضيه را با عبد الملك بگفت و چون شوهر آن زن پيش عبد الملك رفت به دو گفت : « خوب بود توانسته بودى كره اى از او بگيرى . » گويد : « وقتى ابن اشعث سوى ديار رتبيل مىگريخت در يكى از ياران خويش نگريست و او شعرى به تمثيل خواند به اين مضمون : « ترس ميراندش و سرگردان است « كسى كه از گرماى جنگ بيم كند